از چهارماهگی تا آستانه هفت ماهگی
دخترم این خاطرات از ماه چهارم تولدت تا نزدیک 7 ماهگیت
تاخیررررررررررر داشتم بووووووووووووووس عزیزم
بازم عکسای خوشملت هورااااااااااااااااااااااااااا


ماشاالله به گل دخترمممممممم
از چشم بد دور باشی همیشه عزیزم

دختر گلم
وزنت رو توی پستای قبل یادم رفت بنویسم ببخشید..
وزن دو ماهگی تاریخ 22 تیر 5250
وزن 1 مرداد 6 کیلو
ماشالله به دخملم
سه ماه و هفده روزگی دومین مسافرت زندگیت بود که رفتیم باکو... خیلی هم خوش گذشت و شما دخمل خوبی بوده عزیزم.. آفرین به دخمل ناااز و خوش اخلاق خودم..
اینم عکست تو باکو


اولین باری که توی زندگین عروسی رفتی و لباس عروسی که مامان جون و بابا جون از مسافرت برات آورده بودن رو پوشیدی روز 13 شهریور 92 بود...قربونت برم که خیلی ناز شده بودی...
ولی چون یه کم ترسو تشریف داری توی گوش هات پنبه گذاشتم که از صدای بلند نترسی عزیزکم... اینم عکست با لباس عروس...

این روزا خیلی شیطون و بازیگوش شدی عزیزم
شیر من هم کاملا خشک شد و دیگه هیچی نمیاد
واسه همین شیر خشک میخوری فدات شم...
دیگه از اون دل دردا خبری نیست خدا رو شکر...
با صدای بلند قهقهه میزنی این روزا..
جیغ زدن و ذوق کردن رو یاد گرفتی اولا از صدای خودت هم میترسیدی..هههه
ولی الان دیگه آشنا شدی با صدای خودت دختر ترسوی من....
عاشق آویز بالای تختت هستی وقتی اون رو میبینی دست و پا میزنی و میخوای عروسکاش رو بگیری
کم کم داری سعی میکنی تا حرکات دستت رو کنترل کنی گاهی میتونی شیشه شیرت رو تو دستات بگیری ولی بعد چند ثانیه یه هو میکشی بیرون شیشه رو چون هنوزکامل کنترلش دستت نیست...
چند شب پیش توی بغل بابایی بودی و وقتی بهت گفتم بیا بغلم به سختی و با زور ولی خیلی آروم دستت رو از شونه بابا امیر برداشتی و دستت رو سمت من دراز کردی..خیلی حس عجیبی بود کلی ذوق کردم...
دیگه دخملم داره بزرگ میشه هزار مرتبه شکر...
این روزا خیلی غرغر میکنی و لب و لوچه ات رو یه جورایی میکنی انگار میخوای حرف بزنی از بس که مامان جون مهربون باهات صحبت میکنه تو هم میخوای زود به حرف بیفتی...
یه سری حروف رو غیر ارادی میگی هانای گلم...
گیقه..خخخخ...قققق...هاو...بااااا...مممم...بوووو...انگهههه....وووو...ننن
کی میشه حرف بزنی و من قربونت برم..از حالا معلومه خیلی پر حرفی چون همش مشغول ق ق کردن هستی..
دستات رو میخوری و ملچ مولوچ میکنی بعضی موقع ها هم با دو تا انگشتت زبونت رو میگیری میکشی..دختر فضول مامان
دختر لوس و ناز نازی هستی..
لبات و جمع میکنی و ناز میکنی وقتی چیزی میخوای و میخوای که بغلت کنم یا شیر میخوای ...
بیشتر موقعی که مامان جون رو میبینی این کارو میکنی چون میدونی نازت خریدار داره.
کلا بعد اون گریه های برای دل دردت خیلی کم گریه میکنی ولی قبل اینکه گریه کنی اشکت در میاد..هههه
قربونت برم که اشکت دم مشکته....
یه روز قبل چهارماهگیت تولد بابا امیر بود....
یادش به خیر پارسال یه همچین روزی متوجه شدم باردارم و خبرش رو به بابا امیر دادم و از خوشحالی ذوق کردیم..
خدایا شکرت که الان دخترم کنارمونه و با وجود دخترم میخوایم تولد بابا امیر رو جشن بگیریم...
خدا جونم شکرت..
اینم عکست تو تولد بابایی...


اینم عکس چهارماهگیت..دخترم چهارماهگیت مبارک..هورااااااااااااااااااااااااااا


دو روز بعد تولد چهارماهگیت نوبت واکسنت بود...وااای خدای من بازم یه روز سخت و دردناک
23 شهریور 92..
خدا رو شکر این بار انگار زیاد اذیت نشدی و فقط لحظه زدن واکسن یه دقیقه گریه کردی بعدش آروم بودی...
قطره استامینوفن هم که بهت داده بودم کلا توی غش بودی..هههه
چهارماهگی دخترم هانا:
قدت 63
وزنت 6850
دور سر 43
کم کم چیزی که جلوت میاریم رو دستت رو دراز میکنی تا بگیری..این اولین باری که این کارو کردی

وقتی میخوابی همش خودت رو کج میکنی و دوست داری غلت بزنی..تنهایی نمیتونی
ما کمکت میکنیم تا برگردی..اولاش زیاد عادت نداشتی ولی بعد عادت کردی ....
دستمون رو میزاریم کف پات و هلت میدیم یه کمی جلو میری...
چهار ماه و شش روز بازم رفتیم اصفهان دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه و عمو ..
توی مسافرت وقتی روی شکم میخوابوندمت دستت رو میزدی بغلت و برمیگشتی..یعنی یه طرفه غلت میزنی...
فدات شم.. دختر شیطونه من
خیلی غر غر و شیطونی از حالا معلومه..
شب ها موقع خواب واسه خودت ق ق میکنی تا خوابت ببره..
فدات بشم دخملم داره بزرگ میشه..
عاشقتممممممممممممممممم به خداااااااااااااااااااااا
4ماه و 20 روزه بودی که غلت زدی البته دو بار
اولش کم غلت میزدی ولی بعد دو سه روز دیگه کاملا یاد گرفتی و یه دقیقه هم به شکم نمیموندی
تمام لباسات رو با تف یکی کردی
فک کنم دندونات داره در میاد آب دهنت زیاد میریزه
شیر بد میخوردی و خس خس سینه داشتی بردمت دکتر و گفت آلرژی فصلیت عود کرده و بهت اسپری تنفسی داد..الهی برات بمیرم وقتی اون دم یار رو میزاشتم روی دهنت انقدر سرت رو تکون میدادی که دلم برات کباب میشد...
دو هفته ای برات اسپری استفاده کردم تا خوب شدی ولی خوب خیلی حساسی و دوباره تا بو بهت میخوره خس خس شروع میشه.. و دل ما کباب میشه..
خدا کنه زود خوب شی و خس خس سینت تموم بشه... دلم ریش میشه وقتی سینت خس خس میکنه...
برای اسپند دود کردن و عطر و ادکلن و دود و بوی غذا و حموم کردن باید خیلی حواسم باشه..
کم کم یاد گرفتی چیزی رو میاریم جلوت با دست میگیری وقتی بهت میگم هانا یالله دستت رو میاری جلو باهام دست میدی..
دیگه کمتر میزاری با ملحفه بپیچمت موقع خواب و دستهاتو در میاری ..
وقتی باهات حرف میزنیم ق ق میکنی و لبات رو تکون میدی و میخوای حرف بزنی
الهی فدات بشمممممممم با اون چشمای خوشگلت خیره میشی بهم...
سرسری هم مامان جونی بهت یاد داد.. میکنی و غش غش میخندی
با لبات صدا در میاری واسه خودت و چشمم روشن جیغ جیغو شدی...
سرفه الکی میکنی تا ما بهت بگیم جان جان... بلا شدی دختر
تا آروغ میزنی بهت میگیم ماشالله سعی میکنی تا دوباره آروغ بزنی و وقتی نمیتونی از خودت صدا در میاری...
وقتی هم کسی عطسه میکنی تو از خنده غش میکنی فک میکنی داریم باهات بازی میکنیم..وقتی هم خودت عطسه میکنی خندت میگیره..
کلا خوش خنده ای فدات شم... همه میگن خوش اخلاقی...
الهی قربونت برم که همه عاشقتن
این عکس پنج ماهگیت
دخترم 5 ماهه شد هوراااااااااااااااا..
خداجونم شکرت......



5 ماه و چهارروزت بود برای اولین بار نشستی
ولی برای چند ثانیه
زود ولو شدی...باید کمکت کنیم و دورت بالش بچینیم
از 5 ماهگی کم . بیش بهت غذا میدادم ولی خیلی کم..
از 5 ماه و 15 روز به طور رسمی غذای کمکی رو شروع کردم..
قربونت برم که عاشق غذایی دخترم..
اولش فرنی و حریره بادوم دادم و بعدشم سوپ و سرلاک و موز و سیب و سیب زمینی پخته
کلا غذا رو بهتر از شیر میخوری
سوپ و حریره و موز رو خیلی دوست داری...
عاشق اینی که استخون رون مرغ رو بگیری و شروع کنی میک زدن و خوردن و سر و کله ت دیدنی میشه اون موقع...
عاشق خنده و ها و ذوق کردناتم هانا جونم..
کلا توی خونواده عزیز هستی و همه دوستت دارن و برات غش میکنن...
5 ماه و بیست روزگی توی روروئک گذاشتمت نمیدونم چرا انقدر علاقه داری عقب عقبی بری...
دیگه بیشتر بازی میخوای و باید توجه بیشتری بهت بشه..همش میخوای یکی باهات بازی کنه...
معمولا با مامانی از همه بیشتر جوری و وقتی میبینیش دستو پا میزنی و ذوق میکنی ...
هرروز که از خواب پامیشیم میریم خونه مامانی و بابایی و تا غروب اونجاییم بعد میایم خونه...
تو هم که حسابی حال میکنی و عاشق دده هستی...
در آستانه 6 ماهگی مصادف شد با ماه محرم و منم چون پارسال نذر کرده بودم بردمت مراسم شیر خوارگان حسینی..
ولی چون خانوم خوش خواب تشریف داری و مراسم کمی دیر تر شروع شد و ما زود رفته بودیم یه کم خسته شدی و ما تا آخر نموندیم.. من و مامانی و خاله هدیه و بابا امیر بردیمت..
با اون لباس همه عاشقت شده بودن عزیزم..
این عکست در مراسم شیر خوارگان حسینی..محرم 92..مصلی رشت

خدا رو شکرررر که خدا تورو بهمون داد عزیزم..خیلی خیلی دوستت داریم عزیزم...
این عکست کنار دیگ نذری محرم..

یک روز قبل تاسوعا شش ماهه شدی عزیززززززززززم...
شش ماهگیت مبارک قربونت برم...
اینم عکست...

همون روز شش ماهگیت دست بابابزرگ توی دیگ نذری سوخت و خیلی دردناک بود و چندین روز طول کشید تا خوب بشه...
روز عاشورا و تاسوعا هم با هم رفتیم بیرون و باز هم لباس سقا رو پوشونده بودم بهت..

الهی حضرت ابوالفضل نگهدارت باشه دخترکم...
چون دو سه روز تعطیل بود مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه و عمو هم از اص اومده بودن.. اون چند روز رو با هم بودیم...
بعد از تعطیلات بردم برای واکسن شش ماهگی...
وزن 8650
قد 68
دختر نازم منحنی رشدت رفت توی خط آبی قربونت برم که کم کم داری تپلتر میشی...
خیلی گریه کردی برای واکسن..چون هرچی بزرگتر میشی بیشتر متوجه میشی عزیزم..
خدا رو شکر تب نکردی و فعلا واکسن ها تموم شد تا یک سالگی...
شش ماه و 9 روزگی خودت چند قدم سینه خیز رفتی عزیزم..دیگه ثانیه های نشستنت بیشتر شده و میتونی زمان زیادی بی کمک بشینی ولی باز هم باید حواسمون باشه چون یه هو ممکنه بالا سرت رو نگاه کنی و با کله از عقب ولو بشی..ههه
فدات بشم..
کلا عاشق تبلیغات تلویزیون هستی مخصوصا دو سه تا کانال که رنگ و وارنگ هستن..
عاش رنگ های جیغ قرمز و نارنجی و سبز فسفری هستی..
رژ لب های پررنگ و لاک های رنگی رو خیلی دوست داری و خیری میشی نگاه میکنی...
همش دهنت بازه و میخوای همه چیو بخوری...
یاد گرفتی وقتی مامانی میگه بوس کن صورتت رو میچسبونی و دهنت رو باز و بسته میکنی مثلا بوس کردی..فدای اون بوس کردنت عزیزممممممممم...
عاشق دختر بچه و پسر بچه های بزرگتر از خودت هستی و میخوای بری بغلشون..
این روزا قشنگیاد گرفتی خودت رو میندازی بغل کسی که بخوای و وقتی هم نخوای خودت رو عقب میکشی ...
مامان جون و باباجون (مامان بزرگ و بابابزرگ مامان ) خیلی دوستت دارن آخه شما اولین نتیجه شون هستی..
تو هم خیلی دوسشون داری عزیزم..
الهی خدا همیشه سایشون رو بالای سرمون نگه داره...
6 ماه و 10 روز بردیمت آتلیه تا عکسای خوشگل خوشگل بگیری..
اینم یکی دوتا از عکسای نازت.....



خیلی لذت بخشه وقتی صبح با صدای ق ق کردن و بازی کردنت از خواب بیدار میشم و آروم سرمو میارم بالا روی تخت پارکت و تا تویه گوشه از صورتم رو میبینی ذوق میکنی و دست و پا میزنی و میخوای بیای اغلم..
چه لذت بخشه وقتی با اون چشمای گرد تیله ای بهم خیره میشی و شیطنت همراه با معصومیت از چشمات میباره..
الهی من فدات بشم دخترم...
این روزا فوت کردن یاد گرفتی تا بهت فوت میکنیم تو هم فوری میگی ت و یه کوچولو فوت میکنی..حاضر جوابیاا خدا به داد برسه...
وقتی جلوی عکسایی که به دیوار خونه مامان جون میبریمت همه رو نازی میکنی و اسم هرکی رو میگیم به عکسش نگاه میکنی... قربونت برم که باهوشی
6 ماه و 27 روزت بود یعنی 18 آذر 92 که مامان جون بردت جلوی عکس بابا امیر و تو حدود دو بار هی گفتی ب ا ب ا...ب...ا...ب...ااا
قربونت برم که داری زبون باز میکنی
البته همون یه بار بود
سینه خیز و روروئک هم همچنان عقبی میری...
هرروز صبح که پامیشیم با هم میریم خونه مامان جون ...تو هم که عاشق دد و ذوق میکنی وقتی مامان جون رو میبینی همچین دست و پا میزنی میخوای بپری بری بغلش.. تا شب اونجا هستیم تا بابا امیر بیاد و بعد میایم خونه..
کلا در روز دو ساعت بیداری و دو ساعت خوابی و غذات رو هم خدا رو شکر خوب میخوری و دوست داری...
به شومینه علاقه زیادی داری و بهش میگی بوووووَ






خدا جونم شکرت که هانا جونم رو بهمون دادی..خودت هانا و همه نی نی ها رو در پناه خودت صحیح و صالم حفظشون کن و به همه کسایی که منتظر نی نی هستن نگاهی کن و به حق بزرگیت دامن همشون رو سبز کن تا همه لذت مادر شدن رو بچشن...


از چهارماهگی تا آستانه هفت ماهگی
